تا که از پیش چشم هم برویم
مثل گریه به راه افتادیم
ما مگر سایه های هم بودیم
که به خاک سیاه افتادیم؟
مرگ بر دامن سیاهت که
مثل شب دور روز می گردد
از ازل هیچکس شراب نخورد
جز زمین که هنوز میگردد
دست من را بگیر تا برویم
ای که حال تو رو به راه تر است
بخت من را به موی خود بستی
هرچه میشویمش سیاه تر است
هرکه مانند اسب رامم شد
در سرش بود رم کند روزی
آنچنان بی کسم که میترسم
سایه ی من ولم کند روزی
چادرت روزگار تیره ماست
می تواند تو را پلید کند
آفتاب به این بزرگی را
تکه ای ابر ناپدید کند
فکر کن به درخت هایی که
ریشه کردند و پایبند شدند
کاشتم دانه های اشکم را
مثل آه از زمین بلند شدند
توی هر خانه ای تو بودی و
سر هر کوچه ای مرا دیدند
بعد عمری گدایی از این شهر
کاسه ای داشتم که دزدیدند
تشنگی را کم اند بارانها
گریه ی خشکسالی اند مگر؟
طلب آب می کنی از ابر؟
چشم های تو خالی اند مگر؟
پدرم سیل گریه می کرد و
خسته از طعنه های مردم شد
پسر نوح چهره ات را دید
خاندان نبوتش گم شد
شب عجب آفتیست وقتی که
آب از آفتابمان ببرد
بغلم کن که قصه طولانیست
بغلم کن که خوابمان ببرد
(محمد رُهام)
سایت محمد رهام
کانال تلگرام محمد رهام
اینستاگرام محمد رهام